جرأت از که آموختی؟ از احمقان!

به حساب برای خودت برنامه داری. فکر می کنی که خوب داری پیش میری! صبح که از خواب پا میشی، با تمام امیدواری ها و ناامیدی ها، روز رو به شب می رسونی. اما بازم درک می کنی که اون طوری که باید باشه نیست. با خودت میگی حتماً کم یا بد کار کردم. که البته همین طورم هست. ولی بعداً اتفاقی توی زندگیت میافته که می فهمی جرأتت کم بوده و نتونستی اون طوری که باید، خطرِ درست و حسابی کنی.

کسی که اِشکال کارت رو بهت نشون میده، از قضا یک آدم تقریباً احمق نمایی است که پس از اندک گفتگویی که باهاش داری، می فهمی که کم چیزی نمی دونه! با نگاه اول از ظاهر و طریقۀ راه رفتنش با خودت میگی این بابا دیوانه است! اما جرأت خوبی داشته که تونسته یک کار تقریباً بزرگی رو شروع کنه. حتی شاید از نظر اعتقادی هم از نظر تو کلی ایراد داشته باشه. اما همین جرأت خریت مآبانه باعث شده فکر شکست هیچ وقت به ذهنش نرسه. هر چند که شاید روزی شکست رو تجربه کنه.

شاید همانطور که تو راجع به چنین فردی این چنین قضاوت کردی، دیگران هم همین طور راجع بهش قضاوت کنند. پس هیچ وقت به فکرشان خطور نمی کند که یک فرد دیوانه بتونه سرشان کلاه بذاره! پس با خیال راحت حتی روی کار این فرد سرمایه گذاری می کنند و بدون اینکه به جزئیات پیمانی که بستند توجه کنند، به پیشبرد برنامه هم به چنین فردی کمک می کنند. چون از ایدۀ فرد خوششون اومده و می دونند که آینده داره.

خلاصه احمق بودن هم همیشه بد نیست. گاهی اوقات باید مراعات های دست و پا گیر رو کنار زد و جرأت کرد و کاری رو که کلی روش تمرکز داشتی رو امروز شروع کنی. دیگه من این رو دیدم، که بهش ایمان پیدا کردم. حتی اگه چیزی یاد نداشته باشی، با علاقه ای که به یاد گرفتن نشون میدی، و همچنین کار گروهی قطعاً می تونی به خوبی پیشرفت کنی. اگر هم که نیت خوبی داشته باشی و قصد شارلاتان بازی درآوردن نداشته باشی که بسیار هم عالی!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *