پیروی کردن از حس یا برنامه ریزی ؟

انسان واقعاً موجودی پیچیده است. اگر قادر باشیم حتی اندکی خودمان را بشناسیم، حتماً موفق خواهیم شد و اگر اهل یادگیری باشیم، حتماً به شناخت خود می رسیم. صاحب نظران اعتقادات مختلفی در رابطه با نحوۀ استفاده از زمان در طول عمر انسان دارند. برخی اعتقاد به انجام برنامه ریزی دقیق و عمل دقیق تر به آن را دارند. ولی برخی دیگر انعطاف را هم جزئی از برنامه ریزی قبول می کنند. اما من می خواهم در این رابطه تجربۀ خود را بنویسم.

گاهی مثلاً ایده ای راجع به یک مقاله یا هر کار دیگری به ذهنم می رسد. احساس می کنم آن ایده بسیار داغ است. سریع دست به کار شده و شروع به انجامش می کنم. از قضا به قدری هم خوب از آب در می‌آید که خودم هم باور نمی‌کنم. دلیلش را فهمیدم چیست! حس بسیار قوی‌ای نسبت به انجام آن کار دارم و اعتقاد عجیبی به نتیجۀ آن.

اما گاهی اوقات که ایدۀ خیلی خوبی راجع به یک کار به ذهنم می رسد و عنوانش را در جایی یادداشت می کنم تا سر فرصت به انجام آن روی آورم. پس از اینکه به سراغش می‌روم، احساس می‌کنم به درستی نمی‌توانم آن را انجام دهم! چون دیگر حسش را ندارم. حس انجام آن کار از دست رفته.

این وجود یا عدم حسِ خوب برای انجام دادن یک فعالیت به محیط و دیگر مؤلفه‌های درونی و بیرونی انسان قطعاً ارتباط دارد. پس می‌توان تا حدی عواملش را شناخت و با مهیا کردن آنها این حس خوب را بیشتر تجربه کنیم. اما در پاره‌ای از موارد هم خارج از دسترس و کنترل ماست. ولی چیزی که کاملاً مشخص است، در هر صورت کار خیلی سختی است که بتوانیم کنترل شده چنین حسی را درون خود ایجاد کنیم. پس عقل هم حکم می‌کند تا زمانی که چنین حس‌های خارق العاده‌ای درون ما ماندگار است، سریع دست به کار شده و شروع به انجامش کنیم. دقیقاً مثل همین نوشته ای که بنده ایده‌اش به ذهنم رسید و نوشتم و شما در حال خواندنش هستید.

خیلی از هنرمندان و کسانی که با هنر و ادب سر و کار دارند، بیشتر به این صورت از زمان خود برای تولید یک اثر هنری استفاده می‌کنند. حتماً شما هم این تجربه را دارید که در پاره ای از موارد کاری که در آن خبره هستید را هم نمی توانید به درستی انجام دهید. در آن لحظه حس خوبی نسبت به انجام دادن آن کار ندارید.

حالا می رویم به سراغ اصلِ برنامه ریزی. ما باید برای زندگی خود، حتی تمامی ساعت های روزمره برنامه داشته باشیم. یعنی شده حتی یک کاغذ برداریم و برای فردای خود دقیقاً با ذکر زمانش تعیین کنیم که چه کارهایی را باید انجام دهیم. ولی حتماً تا اینجا هم شما فهمیده‌اید که چطور می توان یک برنامه ریزی دقیقی را انجام داد که کاملاً با داشتن حس انجام آن کار مطابقت داشته باشد؟ واقعاً کار سختی است. اما اگر بشود، بهترین استفاده از لحظه لحظۀ عمرمان را می توانیم داشته باشیم.

ولی این کار خیلی سخت است و تا الان خودِ من قادر به انجام چنین کاری نبودم! خیلی اوقات لحظه‌ای فکر انجام یک کار به همراه حسِ خوبش به سراغم می‌آید، اما زمان انجام دادنش را ندارم. یا اگر هم بتوانم به سراغش بروم، باید از یک کار دیگر بزنم. در این حالت درست است که آن فعالیت را به بهترین شکل انجام خواهم داد. ولی در عوض از هدفی که برای آن برنامه ریزی کرده بودم دور خواهم شد.

از طرف دیگر هم می توان یک برنامه ریزی دقیقی کرد و تمامی فعالیت های روزمره را طبق همان برنامه پیش برد. ولی شاید به دلیل اینکه برای انجام هر قسمت از آن برنامه امکان داشتن حس خوب آن کار وجود نداشته باشد، کیفیت کار پایین خواهد آمد. اما به نظر می‌رسد که باید قادر باشیم یک تعادل بین این دو ایجاد کنیم، که همین هم خودش چندان ساده نیست! نظر شما چیست؟

شروع از نقطه صفر

نقطۀ صفر هم شیرین خواهد بود و هم تلخ. همیشه شروع کار جدید آن قدری جذاب است که کارهای قبلی را به کل فراموش کنیم. اما طبیعتاً این شیرینی چندان پایدار نیست و پس از مدتی که از انجام کارهای تکراری خسته شدیم از انگیزۀ کاری ما به شدت کاسته می‌شود و طعم شیرینی کار افت خواهد کرد. تلخی نقطه صفر کار هم مربوط به سختی‌اش خواهد شد که از آن‌جایی که فعلاً در ابتدای کار پر از انگیزه و انرژی هستیم، شاید بتوان از آن صرف نظر کرد.

ادامه خواندن شروع از نقطه صفر

انتخاب بهترین انتخاب

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که انتخابی را انجام دادید و فکر کردید که بهترین انتخاب را داشتید. اما حقیقت چیز دیگری بوده است! حقیقت این است که شاید بتوان از آن انتخاب بهتر هم داشت. اما به دلیل کمبود اطلاعات از آن آگاه نبودیم. شاید خیلی از وقت‌ها هم به دلیل پافشاری و لجباری خودمان باشد که بهترین انتخاب را بر نمی‌گزینیم. بالاخره هر چه باشد یک روز متوجه این موضوع خواهیم شد و شاید حسرت آن را بخوریم که چرا تا الان این قدر وقت و انرژیِ خود را هدر دادیم که می‌توانستیم بهتر از این منابع استفاده کنیم. بماند اینکه خود همین عدم انتخاب بهترین انتخاب گاهی اوقات درس‌های بزرگی را به ما یاد می‌دهد که اگر داستان را از این زاویه نگاه کنیم، قضیه کمی فرق می‌کند.

ادامه خواندن انتخاب بهترین انتخاب

نباید منتظر فرصت نشست

اینکه فرصت‌ها پله‌های ترقیِ ما انسان‌ها هستند، هیچ شکی نیست. اینکه فرصت‌ها معمولاً از کجا می‌گذرند تا با سد معبر شدن جلوی راه آنها، به نان و نوایی برسیم، کسی نمی‌داند. تنها فرقی که بین یک آدم موفق با آدم ناموفق وجود دارد این است که آدم موفق قادر به شناسایی و استفاده از فرصت‌هایی است که دور و بر او وجود دارند. در حالی که آدم نا موفق حتی اگر خودِ فرصت با پای خودش به سمت او بیاید، حتی یک قدم برای رسیدن به آن بر نمی‌دارند!

ادامه خواندن نباید منتظر فرصت نشست

خیلی اوقات چشم ها را باید بست!

چشم را خدا برای دیدن به ما عطا کرده است. اما خیلی چیزها هم هستند که نباید دید و نسبت به آنها تذکر هم داده شده. اینکه در برابر چه چیزهایی باید چشم پوشی کرد، بماند. اما یکی از اوقاتی که باید چشم ها را بست، زمانی است که با انبوهی از کارهای جور واجور روبرو می‌شویم. نمی‌دانم تا به حال برای شما اتفاق افتاده که کارهای مختلفی پیش رو داشته باشید و نسبت به انجام تمامی آن کارها خوش‌بین نباشد.

ادامه خواندن خیلی اوقات چشم ها را باید بست!